هنوز هم همين بچه اي ام كه ميبيني....شك ندارم كه خيلي وقت ها كوچك ترازاين هم هستم
ساير صفحات: [1] [2] [3] [4] [5] [6]
0نظر

شايد هيچ وقت، اينطوري صريح باهات حرف نزدم

من درحال جمع آوري و ويرايش مطالبم هستم، که در صفحه اول، يه متني رو قرار ميدم که کاملن منظورم باتوه.

شايد، بعضي آدما، خودشون، خداشونو انتخاب نکردند

يعني وقتيکه فهميدند، که انتخابش، کرده بودند

مثل من، بدون اينکه بفهمم، تو شدي خدايم

وبدتر هم اينکه،،

نه ميتونم خدامو عوض کنم

نه برات شريکي بيارم

نه از فکر، خدا بودنت فرار کنم

و

حالا، همه افتخارم اينه، که خدايم تو هستي و خواهي ماند...

ميدوني فرشته،

ادامه...



0نظر

جز با تو، با که بگویم از این غم فشرده دل
جز تو، از چه بگویم که روزم جز فکر تو به شب نشد
وجز تو با که سخن گویم از زخم دلت.

مرا در بهت فرو برد حرفهایی که بویی از انسانیت نمی داد.
اتفاقی که از سر تو گذشت و باز تو را درخشمی عظیم فرو برد
وقتی که زهرا گفت که دیروز یکی از پسرهایی که شماره موبایل تورو داشته
اون بازی مسخره رو سر تو در آورده
جز حرفهاییکه زهرا در ادامه گفت، چیزدیگه ای به ذهنم خطور نکرد.
که طوفا نی از غم وخشم درتو ایجاد شد.

بروی ادامه کلیک کنید...

ادامه...



0نظر

همیشه با خودم میگفتم که آدما بعد از اینکه به سفر حج، میرن
مراسم زیارت رو انجام میدن
و خونه خدا رو از نزدیک میبینن
دردردونشون تحولی اتفاق می افته که نتیجه اش در زندگی روزمره نمایانه.
البته بلافاصله، واقعیت جامعه هم با این فکر مرور میکردم..
میدونی ......
در مورد تو هم همین انتظار رو داشتم.
اما شواهد، برخورد ها و
حرفهای تو این مسله رو تایید نمیکرد.
نمی شد باور کرد که تو بعد از سفر مکه، تامل بیستری در رفتارهات پیدا کرده باشی.
......یادت هست؟؟
قبلنا همیشه دعای من این بود که تو در آینده همینطور محجوب ومحبوب بمونی..
یادت هست من این ویژگیه، باحیا بودنت رو که به مراتب از دیگران بیشتر بود رو تحسین میکردم و ازت میخواستم که همیشه همینطور باقی بمونی...
یادت هست ....

بروی ادامه کلیک کنید...

ادامه...



2نظر

کجایی

.........

چرا جواب نمیدی

نمیشنوی صدات میکنم

نمیگی جواب ندم

ناراحت میشه

فکر نمیکنی ازت بیخبر باشم

ناراحت بشم

نگرانت بشم

دلتنگت بشم

نمیگی یکی چشم براهته

نمیگی یکی امید بهت بسته

فکر نمیکنی من دیونه ات م

هنوز نفهمیدی واست میمیرم

یادت نمی آد گفتم میپرستمت

کجایی پس

ادامه...



0نظر
سرنوشت..

روزها از پس هم میگذرند
وشبها در تکاپویی بی سرانجام
عبور میکندد
اما اون چه که منو در این لحظات همراهه
یاد تو......!!!!!!!!
اون خاطرات ومرور گذشته هاست
اون ساختن رویایی در کنار تو بودنه
یا تغییر پایان گذشته هاست
گاهی این دلتنگی آنچنان در من گر میگیره که تصور گذرودن این لحظات رو بی تو غیر ممکن میدونم.
واین دل پر آشوبم
دستانم رو بر این حروف روانه میکنه
که شاید

درادامه بخوانید...

ادامه...



1نظر

این مطب رو در تاریخ 2008/10/27 نوشتم.

بنابردلایلی حالا در این وبلاگ قرار میدهم.

روي تخت داز كشيدم وپتورو تا جايي كه ميشد روي سرم كشيدم. بطوري كه در مقابل چشمام جز سياهي چيزي نباشه. آخه بعد از هفته ها فرشته رو ديده بودم، فرشته رو....

ادامه...



1نظر

این مطب رو در تاریخ 2008/10/24 نوشتم.

بنابردلایلی حالا در این وبلاگ قرار میدهم.

وقتي داشتم تو صورت زهرانگاه ميكردم. وقتي كه نگام به چونه ي زهرا افتاد بي اختيار به ياد فرشته افتادم. واي كه چقدر دلم واسه فرشته تنگ شده واي كه چقدر............ وقتي داشتم

ادامه...



2نظر
بیتابی

امروزصبح زودتراز روزای دیگه زدم بیرون وحول وحوش ساعت 3 بود که برگشتم خونه.

وقتی که مسیر برگشتن رو طی میکردم واز کنار درختهایی که حالا خیلی سرسبزو شاداب تر

وخیلی با انرژی تر، به نظر میرسیدند..

وبرگها وساقه هاشون رو با رقص وموسیقی باد تکون میدادند.

وقتی که این موج دلنشین باد و، نورگرما بخش آفتاب توامان بهم می وزید منم ناگذیر مثل درختان مبخنیدم وانرژی برای رقصیدن میگرفتم.

اینجاست که ذهنم باز میشه وگذشته ای که اغلب مثل یک نوار، هرروز درحال گردش ومرور است رو تکرار میکنم.

با روحیه ای افزون تر واحساسی مثبت تر این بار تجربه میکنم.

آری فرشته بازهم عزیزتر شده

درادامه...

ادامه...



0نظر
شخصیت اسم

دوسه روز پیش سرکاری بودم وبعد از گذشت یک ساعت صاحب کاراومد وبا سروصدای بلند وحالت عصبانی

گفت که چرا این دستگاه رو اینجا نصب کردی.

خب البته من متخصص این کارم وترجیح دادم که اینجا بهتره.

منتها مشتری گوشش به این حرفها بدهکار نبود ومدام غرغر میکرد واعتراض.

منم سعی کردم آرومش کنم وتوضیح بدم که چرا اینجا رو انتخاب کردم، ولی گوشش بدهکار نبود.

در آخرپذیرفتم وجای دستگاه رو عوض کردم.

مشتری بازقاطی بود وهی ایراد میگرفت.

منم سعی میکردم که کارمو درست انجام بدم.

کاربه فرداش موکول شد.

بعد از اتمام کار مشتری بهم گفت که ببخشید اگه دیروز عصبانی بودم واون طوری برخورد کردم.

حقیقتش از اخلاقت خیلی خوشم اومد واگر من جای تو بودم میزدم زیر کار ودعوا راه میانداختم.

این حرفش منو یاد روزهایی انداخت که شنیده بودم پیامبر ما مسلمونا به پیامبر ومهربانی وخوش رفتاری مشهوره

این گفته زمانی به من رسید که در حال گذروندن دوران خود کاوی بودم.

واز اون موقع به بعد سعی کردم، همانند اسمم که محمد است.

الگویی از پیامبرم کسب کنم که درمن نقطه عطفی بشه.

والان بعد از گذشت سالهای دور، حس میکنم که تونستم تا حدود زیادی با خوش رفتاری ومهربانی کردن با دیگران واطرافیانم وهمچنین تا جایی که بشه جواب بدی رو باخوبی دادن این ویژگی رو ارتقا بدم.

آخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده

آدم میتونه بد باشه

مگه فرشته هم بده

خیلی خوبه که آدم بتونه حداقل شخصیتی رو، از اسمش ببره.

ولی فرشته نبرده.

خیلی، خیلی زودتر از هراتفاقی فراموش میکنه، هرچه که بهش احساس خوشی داده.

ادامه...



1نظر
فروریختن

همیشه باخودم فکرمیکنم که

اون چیزی که باعث میشه من قدرتمند ومحکم، میتونم در برابر مسایل ومشکلات بیاستیم

همیشه به خودم میگم که اون چیزی که باعث ایستاده ماندن منه

اون چیزی که منو همیشه به پیش میبره ودرحال حرکت منو نگه میداره

اون خودمم

اون انرژی ه که همیشه دارم به خودم تزریق میکنم

اون اعتماد بنفسیه که به خودم القا میکنم.

اما

یه مدتی ه یه چند وقتیه که روحیمو باختم

اون نیروی عظیم، که منو به پیش میبرد

اون تضعیف شده

انگار

به پوچی وحبابی بودنش پی بردم

فهمیدم که اون حقیقی نبوده

یه دروغ ی که سالها منو پیش برده اما حقیقت نداشته

واگه الان از هرهیجان وقدرتی تهی شدم

بخاطر اینه که اون نیروی کاذب بهم تزریق نمی شه.

وبدتر از اون هم اینه

که هیچ کس این کار رو نمیکنه

من تهی شدم

من گرسنه شدم

من احتیاج به القایی، خارج ازخودم دارم که

هیچ کس نیست

وهیچ کس این رو بمن نمیرسونه

من دارم یواش یواش

شکسته میشم.

دارم متلاشی میشم

مثل هیتلر،

من هم روزی از بین خواهم رفت.

ازبین خواهم برد.

من طاقت دیدن بیش از این ظلالت خودم رو ندارم.

من از بین خواهم رفت.

چه بااختیار

چه بی اختیار.

ادامه...



 
کليه حقوق محفوظ و متعلق به [sepide] ميباشد - Copyright 2009 BlogFars
آنلاين: ما ۳ نفر ایرانی‌, یوسف روحانی, و 423 مهمان